دریغا کیمیای سینمای ایران
در گیر و دار اخبار شادی پیروزی مردم لبنان و حزب الله و بازگشت اسراء وتحویل دادن جنازه مفقودین و شهدایشان پس از مدتها بحث و جدل بودم که به مدد مردی بزرگ و سیاست مدار همچون سید حسن نصراله این روز ها در لبنان اتفاق افتاده و داشتم به قدرت ایمان و دیپلماسی قوی این مرد یعنی سید حسن نصراله فکر می کردم و هم اینکه علی رغم آنکه رهبر یک جنبش مردمی در لبنان است چه قدر ظریف و زیبا اوضاع جهان و منطقه را به نفع خود و حزب و مردمش سوق می دهد و... که دو پیامک تلخ از طرف دو دوست به فاصله کوتاه روز را به کامم تلخ کرد به ویژه آنکه بعد از یک مسافرت کوتاه خوب در حال بازگشت بودم . آری خسرو شکیبایی هنرمند محبوب سینمای ایران در گذشت.خبر مثل پتک بر سرم کوبید احساس کردم کنترل ماشین را از دست داده ام .کناری زدم و ایستادم و پیام ها را دوباره خواندم .خسرو شکیبایی ، هامون سینمای ایران درگدشت.خسرو شکیبایی و همه هنرمندان به خاطر آثار ارزشمندشان تا همیشه زنده اند... من یک بار در جریان جشنواره ای در شهرکرد این هنرمند مردمی را از نزدیک دیدم و چند دقیقه ای در کنارشان بودم .از قدیم شیفته بازی های خوب او بودم بازی به یاد ماند ای اش در فیلم هامون ساخته داریوش مهرجویی، کیمیا ساخته احمدر ضا درویش و بازی های زیبا و ماندگار او د رفیلم های زیاد دیگری همانند جستجو در جزیره، یک بار برای هممیشه ُاتوبوش شب،غریبانه و... هرگز فراموش نمی کنم زمانی که تلویزیون سریال روزی روز گاری را از او پخش می کرد در ساعات پخش آن سریال کمتر کسی در خیابان ها می ماند. خسرو شکیبایی یک هنرمند بزرگ و مردمی بود و از همه مهمتر مردم شناس بود. تصور می کنم بدنه نحیف سینمای ایران در این وانفسای بی سامانی تحمل فقدان این هنرمند گرانمایه را ندارد.
اما خسر شکیبایی فقط یک بازیگر نبود او از صدای بی نظیری هم بهره برده بود، صدایی خاص و منحصر به فرد، کسی نمی تواند از صدای زیبای او در اجرای اشعار شاعرانی همچون زنده یاد فروغ فرخزاد، سهراب سپهری، سید علی صالحی و... لذت نبرد صدایی که می توان بارها و بارها گوش داد و هرباز تازگی خود را دارد. انگار صدای او هنوز در سرم می چرخد در کاست نشانی ها سروده ی سهراب:
باید امشب بروم
باید امشب بروم
من که از دورترین پنجره
با مردم این ناحیه صحبت کردم
باید امشب بروم
...
روحش شاد .تسلیت باید واژه کوچکی باشد در غم این هنرمند بزرگ.
یادداشت اول: تاخیر در به روز رسانی وبلاگ
چند روزی را درگیر تحقیق موضوعی در روستا و دهات مجاور بودم و این وبلاگ را نتوانستم به روز کنم.در این چنده روزه به حدود بیست روستا سر زدم به مطالب خوبی دست یافتم که شاید برخی از آن ها را در آینده در همین وبلاگ منتشر کنم . به اعتقاد من بخش اعظمی از فرهنگ و آداب رسوم کهن ماندگار ایرانی را همین الان هم می توان در کوچه پس کوچه برخی از همین روستا ها و دهات دید. روستاهایی که از زرق و برق تمدن بی هویتی شهرها دور مانده اند نکته ای که ما از آن غافل هستیم و می تواند سر منشاء تحقیقات دیگری بشود..
یادداشت دوم:آب در خوابگه مورچگان
داشتم در لغت نامه دهخدا به دنبال ریشه ضرب المثل آب در خوابگه مورچگان می گشتم به نکات جالبی دسترسی پیدا کردم کاربرد این ضرب المثل ادبی بیشتر در ارتباط با افرادی هستند که برخلاف آنچه تظاهر می کنند و فارغ از اتفاقات و حوادث اطراف هر کاری دلشان بخواهد می کنند و نهایتا کسی که پیدا شود و وارد دایره محدودشان می شود و ... (نقل به مضمون) و می گویند آب در خوابگه مورچگان افتاده است. اما در تحقیق بیشتر پیرامون این ضرب المثل به نکات دیگری هم دست یافتم اینکه فرهنگ استفاده از کلمه آب چه مقدار در ادبیات ما گسترده است و چقدر ضرب المثل خوب داریم که با کلمه آب شروع می شوند و یا کلمه آب در آنها استفاده می شود مانند:
آب در هاون کوبیدن که بیشتر در مورد افرادی به کار برده می شود که کاری بیهوده انجام می دهند و در واقع به عبارت امروزی اینکاره نیستند یا این ضرب المثل که
آب دریا از دهان سگ کجا گرد پلید که در واقع همان
ضرب المثل کی شود دریا به پوز سگ نجس، است که این ضرب المثل یا تک بیت هم بیشتر در ارتباط با انسان هایی که به اندازه دریا وسعت و عمق دارند به کار می رود که به نیش و کنایه کسانی بی ارزش اعتبار خود را از دست نمی دهند ، به کار می رود.
تاریخ و ادبیات ما سرشار از حکایت هاست که هر کدام از آنها دنیایی معنا دارد و می توان زندگی را بر آن استوار کرد.
برای دکتر مهراب امیری محقق،پژوهشگر و تاریخ نگار ارجمند بختیاری که این روز ها یادآور رفتن اوست.
فروزان شیرالی پور
از کجای دلم می گذری مهراب
صدای سم اسبان از دور
با حیله شب داران
به نظاره ایم
ریشه ام سرخ کنید
در صلات خون
فردا
غم چه سنگین است
بی سردار
تفنگت پر
در دژهای بی تسخیر
قلمت بیرق
در تبار بلوط
آموختنی...اما
عمرت را بر ما...
هزینه ها افزایش پیدا کرده است!
با آقای تولایی مسئول روابط عمومی شهرداری نجف آباد صحبت می کردم .ظاهرا مطلب چند روز پیش من که در ارتباط با آقای خندان شهردار و موضوع پایانه غرب نجف آباد را در وبلاگ گذاشته بودم خوانده بود و بعد هم پرینت گرفته و به آقای شهردار دادند و شهردار هم مطلب را خوانده و درصدد پاسخ گویی مکتوب بر آمده اند که آقای تولایی به سبب اینترتی بودن موضوع و... پاسخ دادن را منتفی دانسته و... آقای تولایی سال های زیادی است که مسئولیت روابط عمومی شهرداری را بر عهده دارد انسان آگاه و فهیمی است و من اعتقاد دارم اگر روابط عمومی یکی از مهمترین وظایفش ارتباط با ارباب رجوع و مخاطبان خود و اقشار مختلف باشد آقای تولایی در این سال ها در این زمینه خوب عمل کرده است ، راجع به مسائل مختلف شهری صحبت شد از جمله عملکرد شهرداری و درآمد های شهرداری که کاهش پیدا کرده و افزایش بی رویه هزینه ها و سطح خدمات و ملزومات پیمانکاران و بدهی های شهرداری و... توضیحات خوبی می داد که به نظر قانع کننده می آمد ... می گفت با این همه شهرداری باید کار کند و نمی شود بیکار نشست . گفتم شهرداری به نظر من در چنین زمان هایی که با بحران در آمد و هزینه روبروست باید در پروژه های خود اهم و مهم کند ، لبخندی زد و گفت فعلا در شهرداری همه چیز اهم شده است. در موضوع پایانه غرب نجف آباد اعتقاد داشت قضیه آن طوری نیست که برخی فکر می کنند و از مسائل پشت پرده این پروژه و دخالت افرا د غیرمسئول و مقاومت بخشی از بازار و.... نام برد . از شهرداری که آمدم بیرون برگه جریه 4000 تومانی زیر برف پاک کن ماشین هنگامی آه از نهادم در آورد که در جایی که پارک کرده بودم هیچ گونه تابلوی پارک ممنوع نبود .در مسیر به یاد صحبت های آقای تولایی افتادم که می گفت هزینه خدمات در همه بخش ها واقعا افزایش پیدا کرده است.
براي استاد احمد بيگدلي
استاد احمد بیگدلی مدتی است از کشور یونان برگشته اند ظاهرا به منظور شرکت در یک نمايشگاه كتاب و دعوت برگزار كنندگان آن به کشور یونان رفته بودند .اگر تا یکی دو سال پیش احمد بیگدلی تنها چهره نام آشنای شهر نجف آباد بود امروز او به سبب كتابش-اندکی سایه- كه دو سال پيش نوشت و به خاطر آن برنده جايزه كتاب سال جمهوري اسلامي گرديد نام آشنایی ادبیات کشور و حتي خارج از كشور است . واقعیت امر این است که او تلاش زیادی کرده تا به جایگاه امروز دست یافته و به عبارتی ساده تر رسیدن به جایگاه امروز برای او خون و دل خوردن ها و مشقت هاي بسیار به همراه داشته چون من حداقل دوازده سالی است که از نزدیک ايشان را مي شناسم درست از نوزده سالگی كه هنرجوي ايشان در انجمن سينماي جوان بودم . اما موضوعی که قصد پرداخت به آن را دارم و هم اعتقاد من است این است که جایگاهی که امروز احمد بیگدلی به دست آورده و صد البته شايسته اوست باید بسیار پیشتر از این به دست می آورد و اگر چنین نشده دلیل داشته و آن چیزی نبوده مگر به خاطر پراکنده کاری های خویش و به عبارتی از این شاخه به آن شاخه پریدن های وی بوده است . احمد بیگدلی عمده رشته های هنری را حداقل چند سالی تجربه کرد مدتی داستان نوشت بعد فیلم ساز شد بعد خوشنویسی کار کرد و بعد داستان نویسی و فیلم سازی خواند و تدريس کرد و نقاشی و عکاسی و فیلمنامه نویسی و تئاتر و... البته در همه این رشته های نباید از انصاف گذشت که به درجات خوبی رسید اما احمد بیکدلی برای نوشتن خلق شده بود او به اعتقاد من باید در تمام این سالها وقت خود را صرف نوشتن می کرد کما اینکه این گونه هم بود و در مصاحبه ای که برای نشریه ای چند سال پیش با وی داشتم خودش می گفت که تمام دغدغه اش نوشتن است اما رشته های دیگر هنری سال های زیادی از وقت او را گرفت ،نه اینکه آموختن رشته های مختلف هنری پسندیده نیست اما شرایط زندگی ماشینی ما و وقت های اندک و سرعت سرسام آور زندگي دیگر این مجال را به کسی نمی دهد که بخواهد در همه رشته ها رشد و پیشرفت کند و تاثیر گذار باشد و آثار مقبول از خود به جای بگذارد. در هر حال احمد بیگدلی امروز به پشتوانه تلاش خود به جایگاه واقعی خویش دست پیدا کرده درست در آستانه شصت و سه سالگی ، من هم مانند بسياري از شاگردان ايشان خوشحالم و برايش آرزوي سلامتي و طول عمر دارم و هم براي دوستان موسسه انديشه جوان كه در صدد برگزاري مراسم بزرگداشت اين نويسنده هستند آرزوي موفقيت مي كنم.
ربودن رییس جمهور و قضیه دانشگاه زنجان و پالیزدار و حاجی و چای سبز
دیشب بعد از مدتها دوباره منزل حاجی بودیم بی مقدمه گفت حالا کارت به جایی رسیده که در وبلاگت به شهردار خندان اعتراض می کنی که چرا ترمینال غرب نجف آباد را راه اندازی نمی کند ؟بد شده همینجوری حداقل مردم شب ها از چمن آنجا برای تفریح استفاده می کنند. حاجی ظاهرا شب قبل از فولادشهر می آمده نجف آباد و دیده که مردم جا پهن کرده اند و نشسته اند توی چمن های محوطه ترمینال.گفتم حاجی بگذریم این داستان ربودن رییس جمهور توی عراق چی بوده گفت به تو ربطی نداره! گفتم آخه عجیب بود حتی سفیر عراق گفته من که اطلاعی از این موضوع ندارم! گفت خوشبختانه اینقدر اخبار داغ هست که خیلی خبر های دیگر کم رنگ می شوند.قضیه دانشگاه زنجان و تغیرات استانداران و اعتراض شدید یک نماینده مجلس به مشاوران رییس جمهور و اینکه گزارش های نادرست به رییس جمهور می دهند و داستان آقای پالیزدار و ... وقتی رسید به این جا آه از نهادش در آمد که بابا یکی نیست بپرید اگر این آقای پالیزدار آدم ساده ای بوده و پست و مقامی نداشته چطور 700 ملیون تومان وام گرفته و آن را پرداخت هم نکرده و آب هم از آب تکان نخورده؟ گفتم حاجی بی خیال حرص نخور روزنامه نوشته بود در رودخانه زاینده رود معدن طلا کشف کرده اند .گفت چه فایده وقتی از نفت بشکه 140 دلار نمی توانیم استفاده کنیم حالا بفرما همه زاینده رود طلا شود !!! بعد بلند شد و رفت چند لیوان چای سبز آورد . گفتم حاجی به سلامتی تغییر ذائقه هم که داده اید گفت بله اتفاقا برنج هم نمی خورم چای معمولی هم نمی خرم تا کور شود چشم محتکران و گرانفروشان و هر آنکه نتواند دید. و زیر چشمی نگاه کرد به من.بهم برخورد. گفت حالا بخور شوخی کردم.